کلمات collocation هم-آیند

یک Collocation یا ساختار هم-آیند از ترکیب دو یا چند کلمه ساخته شده است که بطور کاملا رایجی در انگلیسی استفاده میشوند. به بیان دیگر میتوان Collocationها را کلماتی تصور کرد که همیشه بهمراه یکدیگر استفاده میشوند. انواع مختلفی از collocationها در زبان انگلیسی وجود دارند. کلمات هم-آیند قوی یا Strong Collocations آنهایی هستند که از سایر Collocationها رایج تر و پر استفاده تر هستند؛ نظیر ترکیباتی که بصورت متداولی از افعال Do و Make شاهد هستیم.

مثلا؛ برای درست کردن چای یا قهوه میگوییم  You make a cup of coffe درحالیکه برای درست کردن غذا میبایست بگوییم You cook the food و یا مثال دیگر اینکه برای شستن لباسها باید بگوییم I do laundry نه I was my shirts   در این صفحه مهمترین کلمات هم - آیندی که با فعل do و make و take  استفاده میشوند Strong Collocations  خدمتتان ارایه خواهند شد.

کلمات زوجی یا Collocationها در محتواهای بیزینسی نیز کاربرد بسیار رایج و مرسومی دارند، خصوصا وقتیکه اسامی ویژه ای همیشه بطور اختصاصی و در ترکیب با برخی افعال، صفات یا قیود بکار گرفته میشوند.

برای مثال

بهتر است بجای گفتن write a contract از draw up a contract استفاده کنیم

بهتر است بجای گفتن give/offer the price از set the price استفاده کنیم

در اینجا کاملترین مجموعه  از مهمترین و رایج ترین کلمات هم-آیند Collocations را خدمتتان ارایه میدهیم. ابتدا با Strong Collocations همان ترکیبات Do, Make, Get, Giveو ... شروع میکنیم

 

‌‌‌‌‌BREAK
break خراب کردن
brek into / to pieces تکه تکه کردن
break in two دو نیم شدن
break sb of a habit عادتی را از سر کسی انداختن
break oneself of a habit عادتی را ترک کردن
break one's word / promise زیر قول خود زدن
break faith with sb به کسی خیانت کردن
break one's fast افطار کردن
break short متوقف کردن
break sb's back / neck /  nose کمر / گردن / بینی کسی را شکستن
break the bank در ورق بازی بانک را بردن
break bounds از پادگان در رفتن
brak one's fall شدت سقوط خود را کاهش دادن
break the force of sth از شد ت چیزی کاستن
break fresh / new ground پیشگام شدن
break sb's heart دل کسی را شکستن
break a man ادمی را به خاک سیاه نشاندن
break the news خبر چیزی را اعلام کردن
break on officer افسری را خلع درجه کردن
break a path / way راه باز کردن
break prison / gaol فرار کردن
break ranks صف را به هم زدن
break a record رکورد شکستن
break a set of sth دوره چیزی را ناقص کردن
break the skin on one's elbow / knees زانو را زخمی کردن
break step قدم اهسته رفتن
break a strike اعتصاب را شکستن
break wind گوزیدن
break the ice در اشنایی را بازکردن
break cover افتابی شدن
break one's neck خود را کشتن
break the case قضیه را کشف کردن
break a lance with sb با کسی در افتادن
break even سر به سر شدن
break loose رها شدن
break away گریختن
break sth down خراب کردن
break forth فواره زدن
break forth into song زیر اواز زدن
break sb in خود اشنا کردن
break in up on sb / sth سرزده بر کسی
break a horse in رام کردن
break into sth به قصد دزدی وارد شدن
break sth off جدا کردن
break out گریختن
break out in sth ریختن
break through sth بر ....غلبه کردن
break sth up خرد کردن
break with sb / sth به هم زدن با
break 2 گسیختن
breakable شکستنی
breakage بریدن
breakaway جدایی
break dancing رقص بریک
breakdown خرابی
breakdown gang گروه امداد
breaker خردکننده
breakfast صبحانه
break in دزدی
breakneck سرسام اور
break out فرار از زندان
breakthrough نفوذ
breakup جدایی
breakwater موج شکن

 

COME
come به اوج لذت رسیدن
come to do sth در حال انجام کاری امدن
the children came running to meet us بچه ها دوان دوان برای دیدن ما امدند
come as a surprise مایه شگفتی شدن
come home به خانه بازگشتن
come for sb / sth به دنبا ل کسی آمدن
coming دارم می آیم
come what may هر چه شد شد
come sth خود را چیزی نشان دادن
nothing came of it نتیجه ای نداشت
how come that… چطور است که
come true به حقیقت پیوستن
come naturally to sb برای کسی آسان بودن
come apart کنده شدن
be as …as they come در چیزی سرآمد
to come بعدی
in years to come در سال هایی که در پیش است
the life to come زندگی بعدی
come christmas کریسمس که بیاید
she will be 21 come may ماه مه که بیاید 21 سالش تمام می شود
come october, and we shall go به مجرد فرا رسیدن اکتبر خواهیم رفت
she is coming ten تو ده سالگی است
come to think of it… خوب که فکرش را می کنی...
she had it coming to her خودش به سر خودش اورد
you could see that coming مثل روز روشن بود
come again ببخشید، چه گفتید
that's coming it a bit strong خیلی تند می روی!
first come, first served اسیا به نوبت است
come about اتفاق افتادن
come across برخوردن به
come across with sth تحویل دادن
come after sb کسی را تعقیب کردن
come along رو به بهبودی بودن
come along! بیشتر سعی کن!
come at sb / sth دست یافتن به
come away (from) دور شدن
come back برگشتن
come back at sb جواب تند و تیز دادن به
come before sb / sth مقدم بودن بر
come before a judge در دادگاه حاضر شدن
come between sb and sb / sth فاصله انداختن میان
come by sth گیر اوردن
come down فرود امدن
come down in the world مقام خود را از دست دادن
come down in favour of sb / sth حمایت کردن از
come down on / upon sb سرزنش کردن
come down to sth رسیدن به
come down to it مورد بررسی قرارش دادن
come down to earth چشم به واقعیت گشودن
come down to doing sth مبتلا شدن به
come forward داوطلب شدن
come from sth اهل ...بودن
come in بالا امدن
come in handy / useful for sth به درد خوردن
come in for sth به دست اوردن
come in on شرکت کردن در
come into sth به ارث بردن
come into blossom شکوفه دادن
come into bud جوانه زدن
come into contact ملاقات کردن
come into flower گل دادن
come into focus مشخص شدن
come into a fortune به ثروت رسیدن
come into leaf برگ دادن
come into legacy ارث بردن
come into money به پول رسیدن
come into operation به کار افتادن
come into one's own توانایی های خود را اشکار کردن
come into poweer به قدرت رسیدن
come into sight/ view ظاهر شدن
come of اخلاف ...بودن
come off sth قابل برداشتن بودن
come off badly شکست خوردن
come off best موفق شدن
come off it ول کن بابا
come on روانه شدن
come on…! بجنب...!
come on to شروع کردن
come out خارج شدن
come out of oneself با مردم گرم گرفتن
come out at sth سر زدن به
come out in sth پوشیده شدن از 
come over sb فهمیده شدن
come round دور زدن
come round to دیداری کردن از
come round to doing sth فرصت انجام کاری را یافتن
come through sth پشت سر گذاشتن
come through with sth پرداختن
come to sth / sb رسیدن به
come to much عاقبت خوب داشتن
come to nothing موفق نبودن
come to little سود چندانی در پی نداشتن
if it comes to that چندان موفقیتی نداشتن
come to an agreement به توافق رسیدن
come to blows with دعوا کردن با
come to a decision تصمیم گرفتن
come to an end تمام شدن
come to fruition بار دادن
come to a halt / standstill باز ایستادن
come to light معلوم شدن
come to one's notice / attention مورد توجه
come to pieces تکه تکه شدن
come to one's senses / oneself سر عقل امدن
come to terms به توافق رسیدن
come together همدیگر را دیدن
come under sth در مقوله ...جای داشتن
come up بالا امدن
come up  against sth / sb مواجه شدن با
come up for sth به عنوان کاندیدای...
come up to/in ( sth / sb ) رسیدن به
come up with sth همراه شدن با
come at able در دسترس
comeback ظهور دوباره در صحنه

 

DO
That does it! (محاوره) بسه! کافیه!
It/That will never/won't do اصلا درست نیست، اصلا کار خوبی نیست، بار آخر باشد
Will you do us the honour of addressing us? ما را با ایراد سخنرانی مفتخر خواهید فرمود؟
do harm زیان و ضرر رساند، آزار رساندن
It won't do harm to try it! انجامش که ضرری نداره!
Do justice to sb/sth حق کسی/چیزی را ادا کردن
Do wonders معجزه کردن، اعجاز کردن
It'll do you good برایت خیلی مفید است
Do one's best/utmost تمام تلاش خود را کردن
What is to be done? چه باید کرد؟
What is done cannot be undone کار از کار گذشته، سبویی که شکسته به حالت اول بر نمیگردد
Well done! بارک الله! آفرین! ناز شستت!
It's as good as done فکرش را نکن، خیالت تخت باشد، کار را انجام شده فرض کن
No sooner said than done لب تر کنی کار تمام است
It's easier said than done گفتنش آسان است اما انجامش به آن آسانی نیست، به حرف آسان است
Well begun is half done شروع خوب معادل انجام نصف کار است
Do a play نمایش را بروی صحنه آوردن، در نمایش بازی کردن
Do a film فیلمی را تهیه کردن، در فیلم بازی کردن
Do shopping خرید کردن
Do housework کارهای خانه را انجام دادن
Do 6 years in jail شش سال زندانی کشیدن، شش سال در زندان بودن
Do a sum (ریاضی) مساله ای را حل کردن، جواب مساله ای را دادن
Done! (بازرگانی) قبول! باشه! 
When all's said and done با توجه به همه جوانب، دست آخر
It's all over and done دیگه همه چیز تمام شده، کار تمامه
Do sb to death کسی را کشتن
Get done with sth قال چیزی را کندن، چیزی را تمام کردن
Do the polite thing حفظ ظاهر کردن، رفتار اجتماعی خوبی نشان دادن
He tried to do me out of my job سعی کرد شغلم را از دستم در بیاورد، سعی کرد زیر پایم را خالی کند
Do sb well از کسی پذیرایی کردن، به کسی رسیدن، در حق کسی محبت کردن
tobe hard done by مورد بی مهری واقع شدن، تحت بدرفتاری و بی احترامی قرار گرفتن
Do as you would be done by آنچه بر خود نمیپسندی بر دیگران نیز مپسند
Do well/badly by sb با کسی خوب/بد تا کردن، با کسی خوب/بد بودن
Do oneself well/proud از خود پذیرایی کردن، به خود حال دادن، به خود بد نگذراندن
Done to a turn خوب پخته، حسابی پخته
Well done! پخته پخته، مغز پخت، کاملا پخته
That will do! کافیست! همین قدر کافیه!
be done درست بودن، پسندیده بودن
What's doing? چه خبره؟
There's nothing doing in this town هیچ چیز جالبی نیست، تو این شهر هیچ خبری نیست
Nothing doing! (عامیانه) حرفش را هم نزن، اصلا و ابدا
Have sth/agreat deal to do with ربط داشتن به...دخالت داشتن در...تاثیر داشتن در...
Have nothing/not much to do with هیچ ربطی نداشتن به ... هیچ دخالتی نداشتن در ...
Do away with sb/sth نادیده گرفتن کسی/چیزی (محاوره) 
Do away with oneself خود را کشتن، خود کشی کردن (محاوره)
Do sb down نارو زدن به کسی، تحقیر کردن کسی، کلاه سر کسی گذاشتن
Do for sb/sth کارگری یا کلفتی کردن برای کسی یا چیزی، 
Do sb/sth in کشتن، مجروح کردن یا صدمه زدن به کسی یا چیزی
be done in خسته و کوفته شدن، از پا افتادن، از نا افتادن
Do sth out تمیز کردن، مرتب کردن، روفتن
Do sb out of sth چیزی را از دست کسی ب(با فریب و نیرنگ) در آوردن
Do sth/sb over رنگ کردن یا تغییر دکور دادن (اتاق )، له و لورده کردن کسی
Do sth to sth/sb بلایی سر کسی یا چیزی آوردن
What have you done to the television? چه بلایی سر تلویزیون آورده ای؟ با تلویزیون چیکار کردی؟
Do sth up تعمیر کردن، نوسازی و بنایی کردن

 

GET
Get واداشتن به
get sth / sb ready چیزی / کسی را آماده کردن
get sth broken چیزی را شکستن
get sth done کاری را انجام دادن
get sth going چیزی را به کار انداختن
get sb talking کسی را به حرف در آوردن
get sb to do sth متقاعد کردن
get sth to work چیزی را به کار انداختن
get possession of sth مالک
get sunshine آفتاب گرفتن
get time وقت پیدا کردن
get leave مرخصی گرفتن
get ones living کسب معاش کردن
get a shock تکان خوردن
get sth to eat چیزی خوردن
get ones breakfast صبحانه خوردن
get sth for nothing مجانی به دست آوردن
he gets in from his mother از این جهت شبیه مادرش است
get sb by the throat خر کسی را گرفتن
get a sight of  یک نظر دیدن
it gets me here اینجایم درد می کند
get religion مومن شدن
get told off تنبیه شدن
get home به خانه رفتن
get sb home کسی را به خانه رساندن
get sth home to sb چیزی را به کسی فهماندن
get sth off ones hands خود را از قید چیزی خلاص کردن
get sth to sb چیزی را به دست کسی رساندن
get sth past the customs چیزی را از گمرک رد کردن
get one کفر کسی را در آوردن
get old پیر شدن
get dressed لباس پوشیدن
get married ازدواج کردن
get used to عادت کردن به
get lost گورت رو گم کن
get drunk مست کردن
get paid اجاره گرفتن
get going شروع به کار کردن
get talking to sb با کسی سر صحبت را باز کردن
get to know sb کسی را شناختن
get to the top به بالاترین نقطه رسیدن
get there موفق شدن
get round the table سر میز مذاکره نشستن
get sb round the table کسی را سر میز مذاکره نشاندن
get somewhere نتیجه گرفتن
get anywhere به هیچ جایی نرسیدن
get nowhere هیچ نتیجه ای نگرفتن
have got صاحب...بودن
have got to لازم بودن
get sb with child حامله کردن
get with int امروزی بودن
get ones own back on sb از کسی انتقام گرفتن
get about حرکت کردن
get above oneself از خودراضی بودن
get sth across عبور دادن
get ahead پیشرفت کردن
get ahead of sb از کسی جلو زدن
get along روزگار گذراندن
get along with you برو پی کارت
get around غلبه کردن بر
get at sb / sth دسترسی پیدا کردن به
get sb / sth away آزاد شدن
get away with sth از چیزی قسر در رفتن
he gets away with murder هر کاری دلش می خواهد می کند و کسی حرفی به او نمی زند
get away from it all برای استراحت به جای آرامی رفتن
get away with you دست بردار / شوخی نکن
get sth away from sth چیزی را از جایی در آوردن
get sb / sth back بازگشتن
get back برو غقب
get back at sb تلافیش را سر کسی در آوردن
get back on ones feet بستر را ترک کردن
get by رد شدن
get sth / sb down پایین آوردن
get down on one's knees به زانو افتادن
get down to sth مشغول شدن به
get sth / sb in به داخل آوردن
get in on sth شرکت کردن در
get into sth وارد شدن (خانه، پارک و غیره)
get into trouble به دردسر افتادن
get a girl into trouble کار دست دختری دادن
get into the way of doing sth در انجام کاری استاد شدن
get in into one's head that متقاعد شدن که...
get in with sb روی هم ریختن
get sth / sb off پاک کردن
where he gets off حد کسی را مشخص کردن
get off to sleep به خواب رفتن
get off lightly / cheaply قسر در رفتن
get off with sth با چیزی از مجازاتی شدیدتر
he got off with only a fine نجات پیدا کردن
get off with sb با کسی گرم گرفتن
get sb off to sleep بردن خواباندن
get sth off by heart از بر کردن
get off sth پایین آمدن از 
get off the grass داخل چمن نشوید!
get off my toes! پایت را از روی پایم بردار!
get up off the floor! از زمین بلند شو!
get off sb's back کسی را راحت گذاشتن
get off the subject از موضوع خارج شدن
get sth on موفق شدن
how are you getting on? اوضاع چطوره؟
time is getting on دارد دیر می شود
be getting on in years مسن شدن
he's getting on for forty دارد چهل سالش می شود
it's getting on for midnight نزدیک نصف شب است
there were getting on for a hundred people نزدیک به صد نفر بودند
get on with sb با کسی تفاهم داشتن
get on with sth به کاری ادامه دادن
get on with you! برو پی کارت!
get a move on! عجله کن!
get on sth سوار ... شدن
get on one's feet سر پا ایستادن
get on sb's back به کسی پیله کردن
get on one's nerves اعصاب کسی را ناراحت کردن
get on to sth / sb تماس برقرار کردن با
get sth out خارج شدن، صدور کردن
get out of doing sth از زیر کاری شانه خالی کردن
there's no getting out of it بی برو و برگرد
get sth out of sb از کسی بیرون کشیدن
get sth out of one's mind چیزی را فراموش کردن
get over sb / sth فائق آمدن
get over an illness بهبود یافتن
get over a loss کمر راست کردن
get over a surprise به حال عادی برگشتن
get over a shock از شوک در آمدن
one can't get over the fact that...  
get over with تمام کردن
get sb / sth over گذراندن
get round sb / sth غلبه کردن بر
get round to doing sth فرصت انجام ... را پیدا کردن
get through sth دریافت شدن (خبر، پیغام و ...)
get through to sb that… به کسی فهماندن که ...
get through with sth کاری را تمام کردن
get sb / sth through عبور دادن
I can't get it through to him that…  
get sb through to ارتباط کسی را با جایی 
get me through to paris! برقرار کردن
get to sb / sth عصبانی کردن
get to work شروع کردن
get sth / sb together جمع کردن
get oneself together خود را کنترل کردن
get it together خود را جمع و جور کردن
get under sth از زیرش رد شدن
get sth under مسلط شدن بر
get sth / sb up بلند شدن
get sb's temper up کسی را عصبانی کردن
get sb's back up کسی را عصبانی کردن
get one's monkey up آن روی سگ
get up speed سرعت گرفتن
get up steam فشار چیزی بالا رفتن
get up one's appetite اشتهای خود را تحریک کردن
get oneself up خود را آراستن
get oneself up as خود را به لباس..
get up sth بالا رفتن از
get up to sth رسیدن به

 

 

GIVE
give تقدیم کردن
what gives? تازه چه خبر؟
give sb one's hand دست خود را به سوی کسی دراز کردن
give one's daughter in marriage دختر خود را به کسی دادن
give sb one's trust به کسی اعتماد کردن
give sb good day به کسی روزبخیر گفتن
give sb one's word به کسی قول دادن
he gave as good as he got هیچ چیزی را بی جواب نگذاشت
give a good example سرمشق خوبی بودن
give sb a name روی کسی اسمی گذاشتن
give me newtown 231! می خواهم با شماره 231 نیو تاون حرف بزنم
give a damn for sth برای چیزی هیچ ارزشی قائل نشدن
give a damn about sb به کسی محل سگ نگذاشتن
ok, now give! خب، بنال ببینم!
give anything to do sth حاضر به پرداخت هر چیزی بودن
give sb to believe sth در کسی تصور چیزی را ایجاد کردن
give the case for/ against sb به ضرر کسی رای دادن
given under my hand and seal حقوق به دست بنده رسیده و مهر شده
give a decision تصمیم خود را اعلام کردن
give him my regards! سلام مرا به او برسان!
give sb some/ no/ any troble برای کسی دردسر درست کردن
the doctors gave him 2 years to live دکتر گفتند دو سال بیشتر زنده نمی ماند
how long do you give that marriage? فکر می کنی این ازدواج چقدر دوام می آورد؟
I'll give you that در این مورد با شما موافقم
give me liberty or give me death! یا آزادی یا مرگ!
give me mozart every time! همیشه موازات را بر دیگران ترجیح می دهم
give a groan غر زدن
give a laugh خندیدن
give a cry فریاد کشیدن
give a sigh آه کشیدن
give three cheers سه بار هورا کشیدن
give a shrug of the shouldeers شانه بالا انداختن
give a gesture ادا در آوردن
give a lecture سخنرانی کردن
give a play نمایش دادن
give sb a look به کسی نگاه انداختن
give sb's hand a squeeze دست کسی را فشردن
give sb a kick به کسی لگد زدن
give sb a push کسی را هل دادن
give sb a ring به کسی تلفن زدن
give one's hair a brush موی خود را برس زدن
give us a song! برای ما بخوان!
gove as a laugh! ما را بخندان!
give or take چند...تایی بالاتر یا پایین تر
give sb best پیش کسی لنگ انداختن
give sb to understand that… به کسی اطلاع دادن که
give it to sb; give sb what for خدمت کسی رسیدن
give way عقب نشینی کردن
my legs are giving way پاهایم نا ندارد
give way to به ... راه دادن
I give you the queen می نوشیم به سلامتی ملکه
this chair gives comfortably این صندلی خیلی نرم است
the frost is giving یخها دارد آب می شود
give sb / sth away توزیع کردن
give the game/ the show away قضیه را لو دادن / همه چیز را آفتابی کردن
give sth back to sb پس دادن به
give sb back sth بازگرداندن
give sth forth متصاعد کردن
give sth in تسلیم کردن
give one's name in to sb اعلام آمادگی کردن
give sth off منتشر کردن
give sth off to sb مرخصی دادن به
give on to / into sth مشرف به ... بودن
give sb / sth out سوخته اعلام کردن
my patience gave out طاقتم تاق شد
give sb not out سوخته اعلام نکردن
give sb out to be کسی را ...معرفی کردن
it is given out that اعلام شده است که ...
give sb / sth over ول کردن
be given over to sth خود را به دست ....سپردن
give sb /sth up ناامید شدن از
give sb up for lost کسی را از دست رفته پنداشتن
give up the ghost جان دادن
give up on sb از کمک به ...دست برداشتن
give 2 انعطاف پذیری
give-and-take توافق
give-away چیز مفت
the last question was a give-away آخری مثل آب خوردن بود
at a give-away price به قیمتی نازل
the expression on the thief's face was a give-away حالت چهره دزد رازش را برملا می کرد
given مفروض
under the given conditions در شرایط معین
given the trangle ABC… مثلث ABC مفروض است...
given good health به شرط وجود سلامتی
given that… با فرض این که...
be given to sth / going sth به چیزی / کاری عادت داشتن
given name در امریکا و اسکاتلند اسم کوچک

 

GO
go امتداد یافتن
go on / in sth خرج چیزی شدن
go on a journey / trip مسافرت کردن
go on an outing به مرخصی رفتن
go for a walk قدمی زدن
go for a swim شنایی کردن
go walking پیاده روی کردن
go swimming به شنا رفتن
who goes there? کیست؟
be gone! برو گمشو!
what shall I go in? با چه لباسی بروم؟
there he goes! اوناهاش!
there he goes again! باز هم خودشه!
go to sb for sth از کسی کمکی خواستن
it's going on 3 نزدیک ساعت سه است
go all the way to do sth دست به هر کاری زدن
go and shut the door! در را ببند!
now you have gone and done it! بالاخره کار خودت رو کردی!
go to school مدرسه رفتن
go to university دانشگاه رفتن
this dictionary goes on the top shelf جای این فرهنگ در طبقه بالایی است.
7into15 won't go.  15بر 7 بخش پذیر نیست.
go a long way زیاد بودن
go far / go a long way towards doing sth سهم بسزایی داشتتن
go very far دوام آوردن
go too far زیاده روی کردن
that's going too far زیاده روی است
go any further باز هم ادامه دادن
go as far as sth گسترش یافتن
go as / so far as to do sth تا آنجا پیش رفتن که
I won't go so far as to say he's dishonest تا انجا پیش نمی روم که بگویم ادم صادقی نیست
as far as it goes در حد خودش
as people / things go در مقایسه با آدم های
he's not bad as boys go در مقایسه با بچه ها یدیگر بچه بدی نیست
go to great lengths سخت به زحمت افتادن
go to one's head کسی را مست کردن
go as high as به ...رسیدن
go as low as به ....رسیدن
the difference between them goes deep اختلاف میانشان عمیق است.
go berserk عصبانی شدن
go broke بی پول شدن
go dry در جایی مصرف مشروبات الکلی قدغن شدن
go flat گاز خود را از دست دادن
go haywire پریشان شدن
go native به راه و رسم زندگی
go purple سرخ شدن
go phut خراب شدن
go scot-free جان به در بردن
set / get going راه انداختن
deep going به کار خود ادامه دادن
keep sb / sth going دایر نگه داشتن
keep the fire going آتش را روشن نگه داشتن
keep sb going in food / money به کسی کمک غذایی دادن یا پولی دادن
her tongue in going neneteen to the dozen زبانش یک بند کار می کند
the play went like a bomb نمایش نامه حسابی گل کرد
well, here goes خب، حاضر
whose turn is it to go? نوبت کیه؟
she is six months gone شش ماهه حامله است
how is everything going? اوضاع چطور است؟
how goes work? کارهاچطور پیش می رود؟
how goes it? چطوری؟
go badly بد گذشتن
go well خوب گذشتن
go easy ملایم بودن
go easy with / on the butter در مصرف کره قناعت کن
go slow کند جلو رفتن
be going strong هنوز قدرت داشتن
as things go در وضعیت فعلی
it aa / just goes to show / prove that… این نشان می دهد که...
go to sb for sth فروخته شدن به مبلغ
go for a song مفت فروخته شدن
going, going, gone در حراج یک دو فروخته شد
this car must go این ماشین را باید ول کرد
my hat has gone کلاهم غیبش زده
let sb / sth go چیزی را ول کردن
let oneself go جلوی خود را ول کردن
you are wrong but let it go تو اشتباه می کنی ولی عیب ندارد
let it go at that دنباله صحبت را نگرفتن
my sight is going دارم کور می شوم
he's far gone سخت مریض است
his mind is going دارد عقلش را از دست می دهد
the story goes that… گفته می شود که
that goes for me too شامل من هم می شود
what he says goes حرف حرف اوست
anything goes these days این روزهها همه چیز مجاز است
he's dead and gone مرده و رفته پی کارش
how did the election go? نتیجه انتخابات چه شد؟
go in favour of / against sb به ضرر کسی تمام شدن
go to جور بودن با
be going to do sth تصمیم داشتن که
I'm going to do it tomottow فردا این کار را انجام می هم
go it تند رفتن
go it alone تنهایی کار کردن
go one better یکی بیشتر
go about این ور و آن ور رفتن
be going about again دوباره راه افتادن
go about one's business در کار دیگران مداخله نکردن
go across sth گذشتن از
go after sb / sth دنبال ....افتادن
go against sb / sth مخالفت کردن با
if fate goes against us اگر بخت با ما یار نباشد
go against the tide برخلاف جریان آب شنا کردن
go ahead جلو رفتن
go ahead of sth / sb پیش از چیزی حرکت کردن
go ahead! شروع کنید!
go along جلو رفتن
go along with sb کسی را همراهی کردن
go around گشتن
go around with sb با کسی گشتن
go at sb / sth حمله ور شدن به
they went at in tooth and nail با چنگ و دندان به جان هم افتادند
go away رفتن
go away with wth چیزی را برداشتن و رفتن
go away with sb با کسی فرارکردن
go back to برگشتن به
my memory doesn't go so far back حافظه ام انقدر یاری نمی کند
his family goes back to the time of the norman conquest قدمت خانواده او به زمان پیروزی نورمان ها می رسد
go back on / upon sth / sb زیر ....زدن
go before sb / sth قبلا اتفاق افتادن
go behind sth منیال معنی ...بودن
go behind sb's back بدون اطلاع کسی کاری را انجام دادن
go beyond sth پا از ...فراتر گذاشتن
go by sth رد شدن
let sth go by چیزی را از دست دادن
go by the book خیلی مقرراتی بودن
go by the name of اسم چیزی ...بودن
go down غرق شدن
go down to the sea به کنار دریا رفتن
go down the wrong way راه غلط را رفتن
go down before / to sb از کسی شکست خوردن
go down with sb مورد قبول کسی واقع شدن
go down with sth دچار ....شدن
go for sb / sth دنبال ....رفتن
go for it! بگیرش!
go for him به سگ بگیرش!
go for nothing / little بی ارزش بودن
go forth فرمان صادر شدن
go forward جلو رفتن
go in favour of / against sb وارد شدن
who goes in next? نوبت کیه؟
go in and win موفق باشی!
go in for sth وارد....شدن
go into the church کشیش شدن
go into parliament نماینده مجلس شدن
go into mourning لباس عزا به تن کردن
go in with sb محلق شدن به
go off رفتن 
go off with sb با کسی فرار کردن
go off with sth چیزی را برداشتن و رفتن
go off into sth دچار ....شدن
go on sb / sth گذشتن
as time went on به مرور زمان
go on doing sth / with sth یه کاری ادامه دادن
go on talking یک بند حرف زدن
that's enough to go on with / to be going on with برای شروع کافیست. فعلا کافیست
go on with you ول کن بابا!
go on about sth به چیزی بند کردن
go on at sb به کسی نق زدن
be going on for نزدیک به ...بودن
he's going on for seventy نزدیک هفتاد سالش است
go on to sth / to do sth به کاری پرداختن
go on to the nest item به مسئله بعدی پرداختن
he went on to say that… بعد گفت که..
go on the dole حقوق بیکاری گرفتن
go on the pill قرص ضد حاملگی خودرن
be gone on sb کشته مرده کسی بودن
go out خارج شدن
out you go بزن به چاک
go out with sb با کسی بودن
go out of رفتن از 
the happiness went out of his face شادی از چهره اش رخت بربست
go out to رفتن به
my heart went out to him in his sorrow دلم برایش می سوزد
our sympathy goes out to him با او احساس همدردی می کنیم
go over sth رد شدن
go over to sb / sth به ...روی آوردن
he has gone over to the democrats به حزب دموکرات پیوست
go over with sb روی کسی تاثیر خوب گذاشتن
go round به همه رسیدن
go a / the long way round راه طولانی تر را انتخاب کردن
go round to sbs house / to see sb به دیدن کسی رفتن
go round with sb با کسی  گشتن
go round the bend به کله کسی زدن
go through sth تصویب شدن
the book went through ten editions کتاب به چاپ دهم رسید
go through with sth به انجام رساندن
to to sb / sth سهمیم بودن در
go to! عجبا!
go together همراه یکدیگر بودن
got towards sth بخشی از هزینه ...را تامین کردن
go under غرق شدن
go up sth افزایش یافتن
go with sb / sth همراهی کردن
to with the times با زمان حرکت کردن
go with the crowd / tide همرنگ جماعت شدن
go without sth فقدان ...را تحمل کردن
that / it goes without saying that… مسلم است که 
go 2 حرکت / نیرو
be all go حسابی شلوغ بودن
let / leave go of sb / sth کسی را ول کردن
be full of go, have plenty of go پر تحرک بودن
be on the go در حرکت بودن
theres no go about him جان ندارد
he has two books on the go at the moment در حال حاضر دو کتاب تو دست دارد
have a go اقدامی کردن
at one go با یک تلاش
it's your go نوبت شماست
that was a near go خطر از بیخ گوش گذشت
be all the go مد بودن
make a go of sth کاری را با موفقیت انجام دادن
be no go بی فایده بودن
from the word go از لحظه اول
all systems are go همه چیز حاضر است

 

LET
let اجازه دادن به
let oneself go امیال خود را کنترل نکردن
let us say به فرض
let sb do sth به کسی اجازه دادن که
let sb know به کسی اطلاع دادن که
let sb into sth کسی را به جایی راه دادن
let oneself into sth وارد جایی شدن
let sb into a secret رازی را برای کسی فاش کردن
let sth into sth روی چیزی کار گذاشتن
let sb / sth be اذیت نکردن
let sth pass از چیزی صرف نظر کردن
let sth slip از دست دادن
let sb / sth loose on sb / sth ازاد گذاشتن
let us / let's go for a walk! قدمی بزنیم!
don't let's / let's ot start yet نگذار دو مرتبه شروع کنیم
let me see / think بگذار فکر کنم!
let her do it! بگذار کارش را بکند
let there be light چراغ بیاورید!
let AB be equal to CD فرض کنیم AB با CD مساوی باشد
to let, to be let اجاره ای
let sb away گذاشتن که ....برود
let sth / sb down بلند کردن
let sb down gently احساسات کسی را در نظر گرفتن
be let down دست تنها ماندن
let sb / sth in به داخل اوردن
let in water نم دادن
let oneself into sth داخل شدن
let the light in نور را از خود عبور دادن
let sb in for sth درست کردن برای
let sb in on sth فاش کردن برای
let sb / sth off بخشیدن
let on اعتراف کردن
let on that گفتن که...
let sb / sth out خارج کردن
let oneself out خارج شدن
let out a laugh خندیدن
let out a shout فریاد کشیدن
don't let it out that… نرو بگو که....
let out at sb لگد زدن به
let sb / sth past گذاشتن که...برود
let sb / sth through قبول کردن
let sb up اجازه بلند شدن به....دادن
let up on sb کسی را آزاد گذاشتن
let 2 اجاره
let 3 مانع شدن
without let or hindrance serve a let بدون مانع نت کردن
let down دلسردی
lethal خطرناک
lethargic خسته
lethargically با خستگی
lethargy خستگی
lethe فراموشی
let out بهانه
let's اجازه بده

 

LOOK
look نشان دادن
be looking to do sth در تلاش برای انجام کاری
look bad for sb بد بودن برای کسی
to look at him / it اگر از ظاهرش بخواهیم قضاوت کنیم
look before you leap prov گز نکرده پاره نکن!
look the other way نادیده گرفتن
not look oneself ناخوش بودن
look oneself خوب بودن
look one's age سن خود را نشان دادن
not look one's age کمتر از سن خود نشان دادن
she looks her best in jeans تو جین خوشگل می شود
you must look your best for this interview برای این مصاحبه باید خیلی به خودت برسی
how pretty you look چقدر خوشگل شدی
look black عصبانی به نظر رسیدن
look blue مغموم بودن
look good جذاب به نظر رسیدن
look small بی اهمیت به نظر رسیدن
make sb / sth look small  بی اهمیت جلوه دادن
make sb look a fool / foolish کسی را احمق جلوه دادن
look big بزرگ جلوه کردن
look alive تند باش!
look here نگاه کن
look sharp عجله کن
look well سالم به نظر رسیدن
this hat looks well on me این کلاه خیی به من می آید
he looks well in naval uniform لباس نیروی دریایی خیلی به او می اید
make sb look old کسی را پیر کردن
look like / as if انگار که
he looks like his brother شکل برادرش است
he looks like a soldier به نظر می رسد که سرباز است
it looks like rain انگار می خواهد باران بیاید
the rain doesn't look like stopping باران خیال بند امدن ندارد
what does he look like? چه شکلی است؟
don't look like that این قیافه را به خودت نگیر
it looks like a fine day انگار امروز دارد روز خوبی می شود
it looks like it ممکن است
it looks as if it's going to snow مثل این که می خواهد برف ببارد
it looks as if he isn't coming مثل این که خیال امدن ندارد
it doesn't look to me as if we shall get there in time فکر نمی کنم که به موقع انجا برسیم
try to look as fi you're glad to see them وانمود کن که از دیدنشان خوشحالی
look sb / sth in the eyes / face تو صورت کسی نگاه کردن
look one's thanks مراتب تشکر خود را ابراز کردن
look one's consent مراتب رضایت خود را نشان دادن
look about دور و بر خود را نگاه کردن
look about for sb / sth دنبال کسی گشتن
look about one به برنامه های خود صورتی دادن
look after sb / sth مراقبت کردن از
look ahead تصمیم گرفتن
look at sth نگاه کردن به
not look at sth نگاهی هم به چیزی نینداختن
be good to look at ارزش دیدن را داشتن
be bad / nothing to look at به دیدنش نیارزیدن
look away روی خود را برگرداندن
look back برگشتن
look back on / to sth برگشتن به
never look back برنگشتن
look down از بالا نگه کردن به
look down at the ground زمین را نگاه کردن
look down one's nose at sb / sth خود را گرفتن برای
look down on sb / sth به دیده تحقیر نگاه کردن به
look for sb / sth به داخل نگاه کردن
look forward to sth مشتاقانه منتظر ...بودن
look in به داخل نگاه کردن
look into sth بررسی کردن
look on sth دیدن
look on sb / sth as کسی را به چشم ...نگاه کردن
look on sb / sth with با چشم ...به کسی نگاه کردن
look on to sth مشرف به جایی بودن
look sth out بیرون را نگاه کردن
look out for sth / sb دنبال کسی بودن
look out on to / over sth مشرف به جایی بودن
look over sth نگاهی انداختن به
look sth over بررسی کردن
look round sth گشتی زدن در
look round for sb / sth دنبال کسی گشتن
look througth sth / sb مروری کردن
I saw fiona in the street yesterday and she looked straight through me.
look sth through بررسی کردن
look to sth مراقب ....بودن
look to sb for sth / to do sth روی کسی حساب کردن
look towards sth مشرف بودن به
look up sth نگاه کردن به
look sth / sb up نگاه کردن
look sb up and down کسی را برانداز کردن
look up to sb احترام گذاشتن به
look up to sb as کسی را به چشم ...نگاه کردن
look 2 نظر
have / take a look at نگاه کردن به
take a good look at بررسی کردن
do you want a look? می خواهی نگاهی بیندازی؟
have a look for sth دنبال چیزی گشتن
give sth a new look چهره تازه ای پیدا کردن
from / by the looks of sb / sth به ظاهر خوب ماندن
keep one's looks خوب ماندن
look alike بدل
looked for مورد نظر
looker زن خوشگل
looker on بیننده
get / have a look in موفق شدن
give sb a look in به کسی سری زدن
not get a look in هیچ شانسی نداشتن
looking glass اینه
lookout مراقبت
keep a good lookout for  مراقبت بودن
that's your own lookout این به عهده شما است
give sth a look over بررسی کردن

 

 

POINT
Point (sth) up به وضوح نمایاندن
point جای توپ گیر
point taken حق با تو است
at the point of a sword / gun به ضرب شمشیر
a point of departure محل حرکت
teach a / the point of no return دیگر راه برگشت نداشتن
on the point of در شرف
I was on the point of going to bed when… داشتم می رفتم بخوابم که...
if / when it comes to the point اگر وقتش برسد
in point of fact در حقیقت
freezing point نقطه انجماد
melting point نقطه ذوب
to the point of تا سرحد
up to a (certain) point تا حدی
cardinal points جهات اصلی
to all points of the compass به هر جا
give sb points at sth به کسی آوانس دادن
have one's points مزایایی داشتن
on points با امتیاز
money markets today امروز ارزش دلار در بازارهای مالی تنزل کرد
the finer points دقایق
point by point جزء به جزء
beside the point نامربوط
be a point of honour / conscience پای شرافت
carry / gain one's point حرف خود را به کرسی نشاندن
he made a point of forgetting what I said مخصوصا انچه را که گفته بوددم فراموش کرد
make one's point حرف خود را زدن
she makes a point of polishing her shoes همیشه باید کفش هایش واکس زدهه باشد
tade sb's point منظور کسی را فهمیدن
that's a point. You've got a point there راست می گویی این هم نکته مهمی است
to the point  مناسب
a strong point نقطه قوت
a weak point نقطه ضعف
point 2 با انگشت اشاره کردن
point to حکایت از ...کردن
point a / the finger at sb به کسی تهمت زدن
point the way to / towards راهی به سوی ... باز کردن
point sth out نشان دادن
point sth up آشکار ساختن
point-blank از نزدیک
at point-blank range از فاصله کم
point-duty کنترل چهارراه
pointed نوک تیز
pointedly به صورت معنی داری
pointer عقربه
pointillism نقطه نشانی
pointillist نقاش
pointing بندکشی
pointless بی معنی
pointlessly بی آن که نتیجه ای داشته باشد
pointlessness بی معنایی
point of order اخطار نظام نامه ای
on a point of order بر طبق مقررات
point of view دیدگاه
pointsman سوزن بان
point-to-point مسابقه مسیر آزاد

 

PULL
pull به سختی کار کردن
rug out from under sb's feet حمایت خود را از کسی دریغ داشتن
pull the door shout / to در را بستن
pull sb's leg کسی را دست انداختن
pull off sth در اوردن
pull on sth پا کردن
pull one's socks up بیشتر کار کردن
pull oneself up by one's own bootstraps بدون کمک دیگران به جایی رسیدن
pull out all the stops اتش زدن
pull rank از موقعیت و مقام خود سوء استفاده کردن
pull strings / wires اعمال نفوذ کردن
pull the strings / wires کارگردان اصلی معرکه بودن
pull sb's strings افسار کسی را در دست داشتن
pull sb up short / sharply حرف کسی را بریدن
pull the wool over sb's eyes کلاه سر کسی گذاشتن
pull a gun on sb تنفنگ به روی کسی کشیدن
pull a ligament / muscle / tendon ماهیچه کسی کشیده شدن
pull a pint of beer ابجو ریختن
pull the plug on sb / sth دخل کسی را در اوردن
pull up one's roots از همه چیز دل برکندن
pull weeds علف کشیدن
pull a fast one on sb به کسی کلک زدن
pull one's punches کوتاه امدن
he didn't pull his punches when it came to criticizing the work  
pull ahead جلو زدن
pull at / on sth کشیدن
pull away دور شدن
pull sb back پس راندن
pull sb / sth down ضعیف کردن
pull sb / sth in دستگیر کردن
pull in to / into sth رسیدن به 
pull off sth توقف کردن، 
pull sth off انجام دادن، پیاده کردن
pull sth / sb out اسلحه کشیدن
a car suddenly pulled out in front of me ناگهان ماشینی جلویم سبز شد
pull sth over کناره بردن
pull sb round / through به هوش اوردن
pull sb through sth از شر ...خلاص کردن
pull together دست به دست هم دادن
pull oneself together بر خود مسلط شدن
pull sth / sb up نگه داشتتن

 

PUSH
push تحت فشار قراردادن
push on / against فشار دادن
push the door open در را هل دادن و بازکردن
push past sb / sth با زور از کنار کسی رد شدن
push sth to the back of one's mind چیزی را به دست فراموشی سپردن
push one's way through sth راه خود را با زور بازکردن
pushing and shoving  زور و فشار
be pushed for در مضیقه بودن
be pushed to do sth سخت بودن که ....
don't push your luck! حادثه خبر نمی کند!
push one's luck بیش از حد به خود مطمئن بودن
push sb about / around امر و نهی کردن به
push along راه افتادن
push for sth فشار اوردن برای
push sth / sb forward ادامه دادن
push oneself forward خود را نشان دادن
push in توی صف زدن
push sth off راه افتادن
push off گورت را گم کن!
push on جنبیدن
push sth / sb out راه انداختن
push the boat out سنگ تمام گذاشتن
push sb / sth over به زمین انداختن
push sth / sb through به تصویب رساندن
push sth up بالا بردن
push up the daisies هفت کفن پوسانده بودن
push bike دوچرخه
push button دکمه ای
pushcart چرخ دستی
pushchair کالسکه بچه
pusher ادم سمج
pushily با سماجت
pushiness سماجت
pushing and shoving  سمج
pushover ادم ساده
be a pushover مثل اب خوردن بودن
he's a pushover for girls with blue eyes او پیش دخترهای چشم ابی زانوهایش سست می شود.
push pull کشی 
push start هل دادن
give sth a push start با هل روشن کردن
push up شنا
pushy سمج

 

 

PUT
put نصب کردن
did you put sugar in my tea? شکر در چای من ریختی؟
he put his hands in his pocket دستش را در جیبش کرد
his backache put him out of work for several weeks کمر درد او را هفته ها از کار انداخت
if you put yourself in my place… اگر خودت را جای من بگذاری...
if you put your mind to it… اگر به ان دل بدهی...
the incident put her in a bad mood انت اتفاق خلقش را تنگ کرد
it put me to considerable expense خرج زیادی روی دستم گذاشت
not put it past sb to do sth از کسی بعیدد نداستن که
put the baby to bed بچه را بخوابان!
put it to sb that ادعا کردن که
put all the blame on / onto sb تمام تقصیر را به گردن کسی انداختن
put sb on oath کسی را قسم دادن
put pressure on sb کسی را مجبور کردن
put sb to shame کسی را شرمنده کردن
put a stop to sth دست از چیزی کسیدن
put sb to the test کسی را ازمودن
put sb through it دخل کسی را اوردن
the schools spend as much as the rest of the city put together  
whatever put that idea into your head? چه باعث شد که این فکر به سرت بزند؟
put it simply به زبان ساده
put sth about پخش کردن
put sth across تفهیم کردن
put oneself across to خود را نشان دادن به
put sth across sb قبولاندن به
put one / it / that across sb سر کسی کلاه گذاشتن
put sth at sth تخمین زدن
put sb / sth away زندانی  کردن
put sth back سر جای خود گذاشتن
put sth before sth مقدم دانستن بر
put sth / sb down به زمین نشاندن
put sb down as کسی را...به حساب اوردن
put sb down for اسم کسی را برای ....نوشتن
put sth down to چیزی را نسبت دادن به
put sth forth به بار اوردن
put sb / sth forward معرفی کردن
put oneself forward کاندید شدن
put sb / sth in گماردن
put in for درخواست کردن
put oneself in for… تقاضای شرکت در ....کردن
put sb in for… کسی را نامزد ...کردن
put sth into sth گذاشتن
put sb . Sth off پیاده کردن
put sb off sth / doint sth فکر کاری را از کسی به در کردن
put sth off خاموش کردن
put off به تعویق انداختن
put sb / sth on پوشیدن
he has put on 5 kilos پنج کیلو چاق شده است
he seems very sincere, but it's all put on خیلی صمیمی به نظر می رسد ولی تمامش تظاهر است
put it on تظاهر کردن
put sb on to / onto sb / sth معرفی کردن به
put sb / sth out از صحنه خارج کردن
put out one's hands دست های خود را جلو بردن
put out one's tongue زان درازی کردن
put out the nuts on the table اجیل را روی میز بگذار!
a lot of proof reading is put out to others خیلی از غلط گیری ها را می دهیم دیگران انجام بدهند
put sth over منتقل کردن
put oneself over to خود را نشان دادن به
put one over on sb شیره مالیدن
put sb / sth through sth تمام کردن
put a call through to sb / sth به کسی تلفن کردن
to be put through a course دوره ای را طی کردن
put sb / sth to برای ....مزاحمت ایجاد کردن
put to sleep کشتن
put sth together سر هم کردن
we put over heads together and solved the problem به کمک هم مسئله را حل کردیم
put sth towards پول صرف ...کردن
put sb / sth up جا دادن به
put sb up for sth معرفی کردن برای
put sb up to sth / doing sth تاب اوردن
put sb's monkey up ان روی سگ کسی را بالا اوردن
put sth up for sale چیزی را به معرض فروش گذاشتن
put the prices up by 10 ده پوند روی قیمت ها کشیدن
put your hands up! دست ها بالا!
putative قانونی
put down تحقیر
put off بهانه

 

TAKE 
take به تصرف دراوردن
take sth from گرفتن از
take sb prisoner کسی را اسیر کردن
he took the blow on the chest ضربه خورد به سینه اش
the shop took 50000 last week مغازه هفته پیش 50000 پوند فروش کرد
I'll take the telephone call in my office از دفترم با تلفن صحبت می کنم
take the blame سرزنش شدن
take sth as چیزی را ....تلقی کردن
take sb / sth for جیزی را ....تصور کردن
be taken with sb / sth چیزی قرار گرفتن
take time طول کشیدن
take the bait بازی خوردن
take up arms جنگ را اغاز کردن
take sb / sth as he / it comes کسی را همانطور که هست قبول کردن
take it from me that … از من قبول کن
take it on / upon oneself to do sth اجازهه دادن که
take it / a lot out of sb کسی را حسابی خسته کردن
take some / a lot of doing کار خیلی سختی بودن
you can take him anywhere می توانی روی رفتارش  حساب کنی
you can't take him anywhere نمی توانی روی رفتارش حساب کنی
take sb's advice حرف کسی را قبول کردن
take it or leave it می خواهی بخواه نمی خواهی نخواه
have got what it takes هر چه لازم است را داشتن
I take your point but … حرف تو را می فهمم اما...
it takes all sorts to make a world به حق چیزهای ندیده و نشنیده
what do you take me for? فکر می کنی من چه جور آدمی هستم؟
take sb aback تکان دادن
be taken aback تکان خوردن
take after sb رفتن به
take against sb / sth با ....بدشدن
take sb / sth apart شکست دادن
take sth / sb away تسکین دادن
what takes you away so early? چه شده صبح به این زودی داری از خانه بیرون می روی؟
ten take away four ده منهای چهار
take away from sth صدمه زدن به
take sth / sb back پس گرفتن
take sb back to… کسی را به یاد ....انداختن
take before sb / sth به حضور ...بردن
take sth down پایین اوردن
take sb / sth in قبول کردن
take sb / sth off sth بلند شدن
take oneself off to… رفتن به
take sb / sth on گل کردن
take on sth گرفتن، بکار گرفتن
take sb / sth out بیرون دعوت کردن
take sb out of himself کسی را ارام کردن
take sth out on sb تلافی ...را سر ....در اوردن
take it out on sb تلافیش را سر  کسی در اوردن
take sth over زمام امور را به دست گرفتن
take over from sb جای کسی را گرفتن
take sth over from sb جانشین کسی در اداره ....شدن
take to sb / sth پناه بردن به
take sth / sb up ادامه یافتن
take up sth گرفتن
take sb up on sth دعوت کسی قبول کردن
take sth up with sb رو هم ریختن
be taken up with sb / sth درگیر کسی شدن
take 2 شکار
be on the take اهل رشوه بودن
take away بیرون بردنی
take home pay دریافتی خالص
taken محل پرش
take off بلند شدن
do a take off of sb ادای کسی را در  اوردن
take off spoll حلقه دهنده
take ove تملک
a military take over کودتای نظامی
a take over bid پیشنهاد خرید
taker خواهان
take up میزان خرید
take up spool حلقه گیرنده
taking جذاب
takings دریافتی

 

 

TURN
turn به طرف ... نشانه گرفتن
turn round sth دور چیزی گشتن
turn the page ورق زدن
left turn! به چپ چپ!
right turn! به راست راست!
turn sth to / into چیزی را به ...تبدیل کردن
turn into … روی آوردن به...
turn one's thoghts to sth فکر کسی متوجه چیزی شدن
turn to sth به چیزی پشت کردن
they turned their doge on us به چیزی روی آوردن
turn sour بریدن
turn nasty with sb با کسی بد شدن
he's a clergyman turned politician یک روحانی است که وارد سیاست شده است.
she turned a deathly shade of white when she heard the news وقتی خبر را شنید رنگش مثل مرده سفید شد
turn forty چهل ساله شدن
turn into ice یخ زدن
turn from sth to sth از چیزی به چیزی تبدیل شدن
turn one's stomach حالت تهوع به کسی
as it/ things turned out همان طور که بعدا معلوم شد
be well turned out خوش لباس بودن
be badly turned out بدلباس بودن
turn sth inside out/ upside down برگشتن و کاری انجام دادن
how could you turn round and say that to me? چطوری توانستی برگردی و این حرف را به من بزنی؟
turn about عقب گرد کردن
about turn! عقب گرد!
turn sb against sb کج افتادن با
turn sb away روی خود را برگرداندن
turn sb / sth back برگشتن و کاری انجام دادن
turn sb / sth down رد کردن
turn sth / sb in به داخل منحرف شدن
turn in on oneself منزوی شدن
turn sb / sth off از جاده اصلی خارج شدن
turn on sb / sth حمله کردن به
turn sb / sth on حال دادن به
turn sb / sth out جمع شدن
turn out to be… از آب در آمدن
it turns / turned out that… معلوم می شود
turn sb / sth over چرخیدن
turn sb / sth over to sb تسلیم ...کردن
turn sb / sth round تخلیه و بارگیری کردن
turn to sb / sth دست به کارشدن
turn sth up بالارفتن
turn it up! بس کن!
turn 2 چرخش
give sth a turn چیزی را چرخاندن
take the turn پیچیدن
take a turn for the better / worse بدتر شدن
give sb a turn کسی را تکان دادن
have a turn حال کسی خراب شدن
he's had one of his turns دوباره حالش بد شد
at every turn همیشه
by turns به نوبت
do sb a good turn به کسی کمک کردن
do sb a bad turn در حق کسی بد کردن
be done / cooked to a turn درست پخته شده بودن
a turn of mind ذهنیت
in turn به نوبت
be on the turn بالا آمدن و پایین رفتن
my luck is on the turn بختم دارد بر می گردد
one good turn deserves another از هر دست بدهی از همان دست پس می گیری
out of turn بدون نوبت
speak out of turn بیجا حرف زدن
take turns doing / to do sth به نوبت کاری کردن
turn and turn about به ترتیب
a / the turn of events تغییر اوضاع
a turn of phrase نحوه حرف زدن
a turn of the screw سخت تر کردن شرایط
the turn of the year شروع سال جدید
the turn of the century شروع قرن جدید
turn-about تغییر جهت

do collocations

 

make collocations

take collocations

 






طراحی سایت و سئو توسط ضابط